حكيم ابوالقاسم فردوسى
776
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو برگشت چرخ از برش چند سال * يكى كودكى گشت با فرّ ويال بكشتى شدى با بزرگان بكوى * كسى را نبودى تن و زور اوى همه كودكان همگروه آمدند * بيكبارگى زو ستوه آمدند بفرياد شد گازر از كار او * همى تيره شد تيز بازار او به دو گفت كاين جامه برزن به سنگ * كه از پيشه جستن ترا نيست ننگ چو داراب زان پيشه بگريختى * همى گازر از ديده خون ريختى شدى روزگارش بجستن دو بهر * نشان خواستى زو بدشت و به شهر بجاييش ديدى كمانى بدست * بآيين گشاده بر و بسته شست كمان بستدى سرد گفتى بدوى * كه اى پر زيان گرگ پرخاش جوى چه گردى همى گرد تير و كمان * بخردى چرا گشتهاى بدگمان بگازر چنين گفت كاى باب من * چرا تيره گردانى اين آب من بفرهنگيان ده مرا از نخست * چو آموختم زند و استا درست ازان پس مرا پيشه فرماى و جوى * كنون از من اين كدخدايى مجوى به دو مرد گازر بسى بر شمرد * ازان پس بفرهنگيانش سپرد بياموخت فرهنگ و شد بر منش * برآمد ز پيغاره و سرزنش بدان پروراننده گفت اى پدر * نيايد ز من گازرى كارگر ز من جاى مهرت بىانديشه كن * ز گيتى سوارى مرا پيشه كن نگه كرد گازر سوارى تمام * عنان پيچ و اسپ افگن و نيك نام سپردش به دو روزگارى دراز * بياموخت هرچش بدان بد نياز عنان و سنان و سپر داشتن * بآوردگه باره برگاشتن همان زخم چوگان و تير و كمان * هنر جوى دور از بد بدگمان بران گونه شد زين هنرها كه چنگ * نسودى بآورد با او پلنگ [ پرسيدن داراب نژاد خود را از زن گازر و جنگ آوردن به روميان ] بگازر چنين گفت روزى كه من * همى اين نهان دارم از انجمن نجنبد همى بر تو بر مهر من * نماند بچهر تو هم چهر من شگفت آيدم چون پسر خوانيم * بدكّان بر خويش بنشانيم به دو گفت گازر كه اينت سخن * دريغ آن شده رنجهاى كهن ترا گر منش زان من برتر است * پدر جوى را راز با مادر است چنان بد كه يك روز گازر برفت * ز خانه سوى رود يازيد تفت در خانه را تنگ داراب بست * بيامد بشمشير يازيد دست بزن گفت كژّى و تارى مجوى * هرآنچت بپرسم سخن راست گوى شما را كه باشم بگوهر كيم * بنزديك گازر ز بهر چيم زن گازر از بيم زنهار خواست * خداوند داننده را يار خواست به دو گفت خون سر من مجوى * بگويم ترا هرچ گفتى بگوى سخنها يكايك بروبر شمرد * بكوشيد و ز كار كژّى نبرد ز صندوق و ز كودك شير خوار * ز دينار و ز گوهر شاهوار به دو گفت ما دستكاران بديم * نه از تخمهء كامكاران بديم